یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت بیست و پنجم :
افسار رزماری را به دست گرفت و گفت:
-فقط دنبالم بیا.
چقدر صدای زیبایی داشت. احساس می کردم با دیدن آن چشم ها در حالتی که رو به موت بودم قلبم را به تپش انداخت و سرحالم کرد.
از پشت سر بهش نگاه کردم موهای مجعد مشکی داشت، قد بلند و چ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
♧◇♡♤
00از همینجا احساس میکنم آهیل هم برای رزماری نقشه داره (وقتی تمام رمان های حدیث و خوندی و وقتی هم یه آدم خوب پیدا میشه میخواد کمک کنه تو اعتماد نداری) راستی سلام حدیث من اینجا هم ولت نمیکنم 🫠👋